گیل ابراز، نجمه محمدی: گوش هایم سال هاست از بزرگ مردان بسیار شنیده ،دوستشان دارم ، برای ذهنم تداعی کننده ردی از خدا هستند. باورشان دارم و راهم را روشن می کنند.

وقتی در چرخش روزگار تاریخ دوباره و چندباره تکرار می شود ، باید چشم و گوش باز کرد و از یار به وصالش رسید.به راستی چگونه است که برخی فرشته صفت قدم به قدم به دنبال یار دست وپا شسته از رنگ ها و صداها فقط یار می بینند ویار؟ چگونه است که اسیر فخر و منیت نمی شوند ، در راه معشوق وفاداریشان را سر می زنند تا حضرت یار به قدر سردار دلها آنان را جان ببخشد برای یک عمر ، به اندازه ذهن تاریخ …

من که تا دیروز معنی شجاعت را برای ذهنم هجی می کردم ، به چشم مردان بی ادعا را دیدم که در برابر ظلم قد علم کردند ، مردانی که از قید و بندهای پر زرق و برقی که گوشها را کر و چشمان را کور می کند ، رها بودند و غیرتمندانه در صف ایثار درخشیدند.مردانی که اهل عمل بودند نه حرف ، لاف عشق نزدند خود عشق را معنا بخشیدند و آنور مرزهای دلدادگی وضوی عشق گرفتند و وصال را چون شهد عسل سر کشیدند.

مردانی که جانشان را در کف دست به قامت قنوت بلند کردند و اللهم عشق و بندگی را نجوا کردند.مرز به مرز ، خاک به خاک عطر دلدادگی شان در جهان پیچید و فراتر از مرز ها قد کشیدند و رفتند.

سردار دلها شدی حاج قاسم سلیمانی و چقدر نامت برای ذهن کوچکم وسیع است ، نامت بر پیکر بی جان بندگیم رعشه می اندازد و مرا از خواب غفلت بیدار می کند.

حاج قاسم بزرگ ، نمی دانم چه عهدی بستی با خدا، با مولایت ، وفاداری به عهدت قابل ستایش است ، اینکه جز او نبینی و جز او نخواهی قلب و سرشتی پاک را می طلبد ، آنهم در زمانه ای که خیلی ها تکیه بر مسندشان ، دم از مردانگی خفته در نهادشان می زنند، رها بودی از هر چه تعلق، مهربان بودی و مهربانیتت ریشه در خداجویی هایت داشت، دستانت را بر سر ایرانم کشیدی و همه فرزندانش را با نوازش پدرانه ات به عشق خواندی.
بعضی انسان ها قابل ستایشند و تو چنین بودی که شدی سردار دلها ، بدور از تکبر ، غرور ، فخر فروشی. از نگاه نافذت می شد به عمق دلدادگیت با خدای سبحان رسید.

خبر رفتنت، آسمان سرزمینم را سیاهپوش کرد.جمعه ای که صبحش دلگیرتر از غروبش سینه ایرانم را در خود فشرد.شرح رفتن باشکوهت با آن همه عشق و دلدادگی برای چشمان حقیرم اعجاز وصال را به همراه داشت.

زمین و آسمان، دست عشاق ، چشمان گریان …
غزل رفتنت بیت به بیت ، شهر به شهر … شعری ماندگار از انسانیت و بندگی در سر سرای ایرانم شد. آن بالا می‌دیدمت که کنار رب سبحان ایستاده ای ، وعده خداوند به که چه دیدنی بود ، برق نگاهت را قاب می گیرم برای دلم ، برای روزهایی که باید کنارمان باشی و نیستی ،گوش هایم را تیز می کنم تاصلابت سخنت را در ذهنم بسپارم ، رفتی و خاک ایران تو را در آغوش کشید ، روحت به بلندای عشق و انسانیت پر گشود.

ای کاش بودی و می‌دیدی فرزندانت در این روزها که ترس از یک ویروس منحوس خانه به خانه زندگی را از بندگان خدا ربوده بود چگونه با غیرت و اخلاص امید را دست به دست به خانه های مردمان سرزمینم هدیه می کردند. فرزندانت همیشه پای کارند حاج قاسم عزیز، هر جا صدای درد را بشنوند آرام و قرار ندارند. سردی این روزها را فرزندانت با گرمای تعهدشان به زیبایی رقم زدند. اینجا در سرزمینم کنار هموطنانم با عشق، امید را خرج زندگیشان کردند و جانشان را در دست گرفتند و به قلب خطر زدند. مرد میدان بودند و مردانه قد علم کردند، در خاک خودشان ریشه دواندند و عشق و ایمان را به صف کشیدند و انسانیت را بسیج کردند تا در روزهایی که کرونا این ویروس منحوس خواب را از چشمان زندگی ربوده کسی زانوی غم به بغل نگیرد و دلی نلرزد . فرزندانت پشت ایران را گرم کردند وقتی خاک به خاکش را با عشق و ایثار سم زدایی کردند ، آری برای هوای مسموم بسیج می شوند یارانت تا ایران چون سرو آزاد و رها باشد . فرزندانت عطر سیب می دهند حاج قاسم عزیز و سرزمین مان را با حضورشان معطر می کنند، گاهی سنگ روی سنگ می چینند تا چینی روی پیشانی نماند ، از لقمه های معرفت شماست که بسیجی وار خانه به خانه با دستان نیازشان به حضرت سبحان نگذاشتند سری گرسنه به خواب رود ، اینگونه بزرگشان کردی و درس پس میدهند در روزهای سخت و سرد تا بالشت وجدانشان شباهنگام گرم و نرم باشد ، همین جا آخر کارشان نیست ، لباس بسیج را از تن درآورند و در روزهای پر خطر و مسموم از نام این ویروس منحوس در داغ از دست دادن عزیزان شریک شدند و دل زمین را کندند و تسلی بخشیدند مادری را ، پدری را ، فرزندی و …استاد انسانیت بودی که اینگونه پای کارند سربازانت ، فراتر از مرز انسانیت و عشق ، اصلا شما ، شما عطر ایمان را به وسعت آسمان ایران پراکندی و رفتی.بماند که با پر گشودنت، پر و بالمان را سوزاندی بماند، اما سردار، این دلهای جا مانده و گرفتار در رنگ ها و صداها را دریاب و نجات بده ، دستان آلوده ما را بگیر و در دست یار بسپار.

حاج قاسم سلیمانی عزیز خون پاک شما و همه ی شهدای سرزمین سراپا عشقم را طوطیای چشم می کنم و تمام قد به احترامتان زانو می زنم و نامتان را برای تمام لحظه ها در ذهنم تکرار می کنم که جگر شیر نداری سفر عشق مکن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *